
(گزارش گونه اي براي معرفي مركز توانبخشي و نگهداري معلولين ذهني و جسمي شهيد فياض بخش تبريز)
( این گزارش قرار بود در اردیبهشت ماه سال ۸۶ چاپ شود ام به دلایلی آماده شدن آن تا این شماره به طول انجامید . به همین دلیل توصیفات داخل گزارش بهاری است تا زمستانی / نشریه آفتاب آذربایجان )
آدمي موجودي بس عجيب است . و عجيب تر از آن كارها و اعمال آدمي است . اصلاً آدمي به بهانه اي كوچك بند است . به يك جرقه و آنگاه كه زده شد انفجاري بزرگ روي مي دهد . آنقدر تند اتفاق مي افتد كه هيچ بخاطر نمي آوريم از آن لحظه شيرين و شايد بعضاً تلخ . شايد جذابيت آدمي به همين ها باشد و شايد تعريف آدمي چنين ساده صورت گيرد . اما هر چه كه هست دنيايي بس پرتلاطم است . راستي ، شايد براي شما خيلي اتفاق افتاده باشد كه در اين دنياي پر هياهو لحظه اي درنگ كنيد و از خود بپرسيد : آخر همه اين دويدن ها ، تلاشها و كوششها براي چه ؟ واقعاً سوالي سخت است . اين سوال براي من بارها و بارها مطرح شده است و اگر در اين لحظات شعر بختيار واهابزاده نبود يقين بدليل پيدا نكردن جواب ديوانه مي شدم . به قول همين شاعر شيرين سخن اگر از بالا به دنيا نگاه كني ، دنيا ذره اي بيش نيست ولي اگر كمي با دقت و از مسافتي نزديك به دنيا بنگري مي بيني كه در هر ذره دنيايي خوابيده است ( داياز باخسان بو دونيا بير ذره دير / درين باخسان هر ذره ده دونيا وار ) . در دنيا بهانه هاي زيادي هست براي زندگي كردن ، براي شاد بودن ، براي اميد داشتن و براي هزاران براي ديگر ...
بنظر من كسي اميدوار است كه خود به ديگران اميد مي دهد و كسي زندگي مي كند كه براي سايرين زندگي مي آفريند . شايد كمتر ديده يا شنيده باشيم در مورد اين قبيل آدمها ، آن هم در اين دنياي ديجيتالي و درهم و برهم ، اما اگر تمام اين دنيا هم مثل دل انسانهاي امروزي تبديل به سنگ شود باز هستند و خواهند بود آن آئينه دلان پاك نيت و زلال انديش ... و براستي كه دنيا به حرمت آنها با ما مي سازد .
تبريز يكي از صبح هاي زيبا و دل انگيز بهاري خودش را شاهد بود كه دوربين و واكمن را برداشتم و از خانه بيرون زدم . بعد از اينكه مجوز تهيه گزارشم را اخذ كرده بودم حال بفكر آن بودم كه چه بگويم و چه بپرسم . شيطنتم گل كرده بود و تصميم گرفته بودم سرزده بروم و به قول معروف گزارشم مستند باشد . بعد از چندين مرتبه سوارشدن و پياده شدن از تاكسي بالاخره خودم را جلوي در مركز فياض بخش ديدم . لباس هايم را صاف كردم و همانند يك مجري كه بايد بروي صحنه برود بعد از كشيدن چند نفس عميق صدايم را صاف كردم و وارد حياط فياض بخش شدم . نگهباني مركز مرا به قسمت اداري راهنمايي كرد . آنجا بعد از چند دقيقه صحبت با آقايي كه بعداً فهميدم رئيس آنجاست هماهنگي هاي لازم را آنجام دادم . قرار شد آنروز فقط بازديد كنم . عكس برداري و مصاحبه نيز به جلسه بعدي موكول شد . حدود يكي دو ساعتي كه جناب آقاي يراقي رئيس محترم مركز توانبخشي شهيد فياض بخش من را در داخل بخش هاي مختلف مي گرداندند توانستم نمايي كلي از مركز را در ذهنم ترسيم كنم . بخشها كاملاً تميز و بهداشتي بودند و همه چيز مرتب سرجايش قرار داشت . ديوارهاي رنگ آميزي شده ، گل ها و گلدانها و تجمع آن همه رنگهاي شاد بر در و ديوار مركز روحيه اي خاص به معلولين مي داد . روحيه اي كه شايد با يك گوني دوا و آرامبخش نتوان به معلولان اعمال كرد. بخشها از نظر تقسيم بندي هاي كارشناسي به قسمتهاي مختلف تقسيم شده بود . وجود يك درمانگاه مجهز و يك دستگاه آمبولانس نيز دور انديشي و حس انسان دوستي مسئولين و كاركنان مركز و كلاً بهزيستي را به روشني بيان مي نمود . و دست آخر آشپزخانه اي كه بيشتر به يك رستوران شبيه بود تا به يك آشپزخانه ساده و غذاهايي كه هنوز هم مزه اش بر دهانم مانده است . همه كارمندان آنجا با وجود وظايف سخت و طاقت فرسايشان بصورت تمام و كمال از كارشان و پستشان راضي بودند و همگي با جان و دل مي كوشيدند . كمتر مي توان چنين مجموعه اي پيدا كرد كه كارمندانش چنان دلسوزانه با معلولين رفتار مي كنند . مسئولين هر بخش چنان رابطه هاي عاطفي با معلولين داشتن كه گويا هر يك از معلولين عزيزترين كس آنها هستند . جالب اينكه در ملاقات از نوزادان معلول به بچه كوچكي برخوردم كه بنا به اظهار مددكاران آن بخش مادر همين بچه نيز خود در آن مركز به مددكاري مشغول است . ولي همين خانم چنانكه با بچه به گرمي و مهرباني رفتار مي كرد با ديگر معلولين هم همان رفتار را داشت . اصلاً در آنجا حسي به نام تبعيض وجود نداشت . خلاصه بعد از سير و سياحتي كه از تمامي بخش ها انجام داديم با آقاي يراقي خداحافظي كردم و از مركز فياض بخش به سمت خانه حركت كردم . حال عجيبي داشتم . واقعاً از دنيا جدا شده بودم . افكار زيادي به مغزم خطور مي كرد و سوالاتي كه پي در پي همانند پتك بر سرم ضربه مي زدند و دريغ كه وقتي پايت را از در مركز فياض بخش به داخل مي گذاري ديگر تمامي سوالات و تفكرات جايشان را به مستندات و مشاهدات عيني مي دهند و آنجاست كه مغزت همانند كامپيوتر عصر هجر قفل مي كند .
وقتي بار دوم براي تهيه گزارش و عكس به مركز فياض بخش مراجعه كردم يكي از كاركنان خوش برخورد آنجا مرا همراهي نمود و توضيحات كاملي در مورد آن مركز و مراجعه كنندگانش به من ارائه نمود. همراه همين خانم شروع به بازديد از بخشهاي مختلف كرديم . دفعه دومي بود كه داشتم به اين ساختمانها سرك مي كشيدم . ولي جذابيت و تازگي محيط باعث حيرت من شده بود . بعد از اتمام بازديد به اتاق و يا بهتر بگويم به مطب همان خانم دكتر در بخش ساختمانهاي اداري مركز فياض بخش رفتيم . بالاخره مجالي شد تا برخي سوالات پرسيده شود و حداقل اين خانم دكتر فرشته نجاتي شد تا برخي چراهاي من براي خودشان پاسخهاي منطقي و قانع كننده اي بيابند .
مركز توانبخشي شهيد فياض بخش محلي است براي نگهداري معلولين ذهني و جسمي كه بطور كلي به 5 بخش مختلف تقسيم مي شود . معيار اين تقسيمات ميزان بهره هوشي معلولين بوده و در كنار اين جنسيت و سن معلولين نيز در تقسيم بندي ها بي تاثير نيست . البته اگر در حال حاضر اين مركز گاهاً پذيراي برخي ديگر از افراد مانند كارتون خواب ها ، بچه هاي فراري و ... مي باشد ولي تقسيم بندي محيطي اينجا در اصل بمنظور رفع نياز معلولين ذهني و جسمي مي باشد . بخشهاي موجود عبارتند از ايزوله : جهت نگهداري معلولين تا بهره هوشي 25% ؛ تربيت پذير: جهت نگهداري معلولين با بهره هوشي 25% الي 50 % كه در اين بخش نيز دختران و پسران و زنان از هم متمايز مي شوند ، پسران در تمامي سنين در يك بخش بوده ولي دختران زير 25 و بالاي 25 سال در دو بخش جداگانه نگهداري مي شوند . معيار اصلي در اين تقسيم بندي سن افراد بوده و بخش زنان مختص افرادي نمي باشد كه ازدواج كرده اند و يا تجربه ازدواج داشته اند ، بلكه كليه افراد بالاي 25 سال در اين بخش زندگي مي كنند كه همگي تربيت پذير هستند ؛ يكي ديگر از بخشهاي موجود ، بخش شبه خانواده مي باشد كه افراد آموزش پذير و داراي بهره هوشي بالا نسبت به ديگر معلولين در اين مكان زندگي مي كنند كه البته اكثر آنها و يا شايد هيچ يك از آنها با هم نسبت خويشاوندي ندارد ولي زندگي آنها شبيه يك خانواده است . يعني اينكه آنها بر اساس بهره هوشي خود قادرند كارهاي خود را انجام بدهند ، درس بخوانند ، فعاليت هنري انجام بدهند ، نظافت نمايند ، از راديو و تلويزيون استفاده كنند و اكثراً همانند انسانهاي معمولي قادرند كارهاي محوله را به انجام برسانند . هدف اصلي مركز نگهداري معلولين شهيد فياض بخش قبول مراجعه كنندگاني است كه معلوليت ذهني و جسمي دارند و شرايط و امكاناتي را براي آنها فراهم مي آورد تا علاوه بر اينكه افراد در آنجا زندگي مي كنند ، بتوانند به فعاليت بپردازند و همواره مورد معاينه پزشكان مركز قرار گيرند . در كنار اين امكانات كارشناسان مجربي نيز در آنجا حضور دارند تا با ارائه راهكارهاي اساسي آموزشي ، تربيتي و نيز تقويتي ذهن و جسم ، امكان پيشرفت و نهايتاً بهبود افراد را بوجود آورند . معلوليني كه در آنجا تحت معاينات ، آموزشها و توانبخشي هاي مخصوص قرار مي گيرند بعد از مدتي و در سنين نوجواني و جواني مي توانند در همين مراكز ، مهد كودك ها و ... به فعاليت بپردازند و يا امكان ادامه تحصيلي برايشان فراهم مي شود . البته تعيين كارآئي هاي معلولين بستگي به نظر متخصصين و كارشناسان مربوطه دارد ولي در كل تلاش مي شود تا هر جا كه امكان دارد شرايطي مطلوب و عادي همانند شرايط ساير مردم جامعه براي اين معلولين نيز فراهم شود . اما مهم ترين مسئله اي كه در اين ميان وجود دارد اين است كه اصلاً علل پيدايش معلوليت ها چيست ؟ چنانچه ديده يا شنيده ايم در روزگاران نه چندان دور مردم جامعه علل عمده معلوليت ها را يا غضب خدا مي دانستند و يا آن را به نوعي تقدير و امتحاني از سوي پروردگار بر مي شمردند . عده اي هم بودند كه معلوليت را به برخي چيزهاي نامربوط ربط مي دادند . صمد بهرنگي در گزارشي كه در مورد بابا باغي تبريز ( مركز نگهداري بيماران پوستي و جذامي ) منتشر نموده يكي از تعابير رايج در ميان مردم را در رابطه با چگونگي مبتلا شدن افراد به جذام چنين بيان مي كند : مردم معتقدند كه شير بز را اگر با گردوي خام بخورند جذام مي گيريد . در مورد معلوليت هاي افراد نيز چنين تعابيري وجود دارد ، اما اصل قضيه اين است كه معلوليت نه ريشه در خشم و غضب خدا دارد و نه اينكه خدا از اين طريق بندگانش را امتحان مي نمايد . اين مسئله از منظر ديني و مذهبي كاملاً روشن و واضح است و ما زياد در اين مورد بحث نمي كنيم . معلوليت علتهاي مختلف و متفاوتي دارد ، اما در كل قابل پيشگيري است . البته ناگفته نماند كه هيچگاه نمي توان جلوي اتفاق يا فاجعه اي را بصورت كامل گرفت ، اما مطمئناً مي توان تا درصد بسيار بالايي عمليات جلوگيري را انجام داد و به نتايج مطلوبي دست پيدا كرد . از عمده علل بدنيا آمدن كودكاني كه داراي معلوليت ذهني يا جسمي هستد مي توان به ازدواج هاي فاميلي بدون مشورت پزشك متخصص ، نا آگاهي مادر در مورد بارداري و شرايط آن ، بالا بودن سن مادر ، اعتياد مادر و پدر يا هر دو ، سوء مصرف مواد و همچنين الكي بودن مادر يا پدر نام برد . با اينكه موارد ياد شده جزء عللي است كه بيشترين درصد معلوليت ريشه در آنها داشته است ولي در كل با كمي آگاهي و دقت مي توان جلوي موارد فوق را گرفت و در صدد اصلاح وضع موجود گام برداشت . شايد اگر بخواهيم يك به يك در مورد اين موضوعات بحث كنيم اين نوشته تبديل به يك كتاب بشود ولي به همين اندازه بسنده مي كنيم كه اشاره اي نمائيم و اين شما خواهيد بود كه با پيگيري و اقدامات صحيح گامهاي جدي در راستاي مقابله با بوجود آمدن معلولي هاي جسمي و ذهني خواهيد برداشت . هرگز از ياد نبريم كه هر فرزندي حق دارد تا در كنار خانواده خويش بزرگ شود و همانند ساير افراد در جامعه حضور يابد . پس بياييد اين حق را از هيچ كودكي دريغ ننماييم . هر كودكي حق دارد سالم بدنيا بيايد و سالم زندگي كند و همه والدين آرزو دارند تا چنين لحظاتي را به چشم خود نظاره گر باشند .
بعد از پايان مصاحبه با آن خانم خداحافظي مي كنم و از مطب وي خارج مي شوم . به همراه دوربينم شروع به قدم زدن در محوطه مركز مي نمايم . به بخش ها سرك مي كشم و پرستاران و مددكاران با خوشرويي و چهره اي مادرانه كه هرگز نمي توان در آن ذره اي خستگي يافت و لبخندي كه هيچگاه از لبانشان برچيده نمي شود از من استقبال مي كنند و توضيحات لازم را به هنگام عكس برداري بيان مي كنند . و باز دوباره تنها در حياط محوطه شروع به قدم زدن مي نمايم . يكي دو نفر از معلوليني كه حال در آنجا به مسئولين كمك مي كنند را مشاهده مي نمايم كه چه مشتاقانه پيگير كارهاي محول شده به آنها هستند . ساعتم را نگاه مي كنم . ظهر شده بود و من بايد بر مي گشتم . اما دلم مي خواست كمي بيشتر آنجا بمانم ، ولي حيف كه بايد بر مي گشتم . با نگهبانان خداحافظي مي كنم و از درب اصلي راهم را مي كشم و چند لحظه اي نمي گذرد كه خود را در كوچه هاي پردرخت تبريز مي بينم . صداي گنجشكان ، هياهوي بچه ها و بوق ماشين ها همه و همه دوباره به من مي فهمانند كه وارد متن جامعه شده ام . سوار تاكسي مي شوم و غرق در افكار خود راهي منزل مي شوم ...
بابك قوجازاده - فروردين 1386
منبع : نشریه آفتاب آذربایجان ، شماره ۱۶ ، سال دوم ، فروردین ۸۷







